ستونهایی از یک روزنامه
بە یاد مختار نوری(1)،
كە با تن مجروح بە دام افتاد، و هرگز از سلول/ش باز نگشت.
خاک لانه کرده در پٌرز و شیار پتوها، بشقاب و لیوان پلاستیکی پٌر از آب کپک زده، با دیوارهای بتونی تگری شده وخطوط درهم حک شده بر حاشیەی پائین دیوار، فضای داخلی حفرەای را تشکیل می دهند؛ که صدای سنگین درب فلزی آن بعد از چفت شدن کشو آهنی، در سکوت حفرەهای مجاور و دیوارهای یخ زدەی آن گم می شود. صدایی که چشم بند چرب تیره را از پشت سر گره می زند، در ابتدای ورود فرد جدید به داخل حفره، با آهنک صدای پرُزدارش، ترافیک سنگین زمان را در فضای خستەی کلیدور، اندکی روان می سازد.
ـ آب لیوان، قابل شرب نیست!
انعکاس بریده بریده اما همیشگی این جمله، در ژرفای درد ناشی از له شدن تاول های کف پا، خاطرەی تلخ روز نخست ِ گشایش ِ بند کفشها را، به هنگام ورود به حفره ای که اینک، بخشی از وجودش شده است؛ باز می تاباند.
از پشت محوطەی نسبتا وسیع، که با دیوارهای ستبر و حلقه های درهم تنیدەی خار، محافظت می شود. در گوشەای از درب فلزیی بزرگ نقرەگون، با چهارچوبی به رنگ قهوەایی سوخته، درب معمولی کوچکی به داخل فضای پوشیده با ورقەهای فلزی و آکنده از هوای تفت ُ کردەی، ناشی از زنگ فلز و نم ِ دیوارهای بتونی وبوی تند عرق ِ تن، راه می یابد.
وقتی محتوای جیبها، درنایلون دستەدار سیاه، جای گرفت. انگشت سبابەی دست راست، با تفُ خشک شده در گلو، مرطوب و استامپ پوسیده و زوار دررفته را لمس می کند. بعد از آن، دالانی است؛ با گذرگاهی احتمالا باریک و حرکت به سمت چپ. یعنی درست به جانب ِ جنوب محوطەای که در آن، زمانی نەچندان دور، صدای تقُ تقُ تقُ ِ آسیاب ِ قدیمی حەمه سردار بود و دیگر هیچ.(2)
فردی که چشم بند را بر چشمها گره می زند؛ هر دو دست محبوس را از پشت سر به جانب ِ خود می کشد. به طوری که در ابتدای تهی گاه، در مسیر محوطه و دالان های منتهی به آن، تا دریافت مجدد چشم بند ِ چرب ِ تیره، از لای نرده های محکم پنجرەی کشودار، مانند فرمانی برای هدایت شخص به جلو از آن بهره مِی برد.
آهنگ قدمهای شخص، با دریافت پیامهایی که از صدای خشدار به گوش می رسد، تنظیم می شود:
- پله است.. پات رو بلند کن.. سرت به سقف نخوره... بلند ... اینجا ... بالا ...بپا ...-
کش و قوس اندام شل شده ناشی از دریافت ِ پیامهای کاذب، از پشت سر، با دستهای نسبتا قوی کنترل می شود.
درک ِ مسیر حرکت، از پشت ِ ظلمت ِ شب، که ناشی از چشم بند ِ چرب ِ تیره و خش خش، صدای خشكُ ِ پرزدار است; حکایت از دالانی باریک، سقفی کوتاه و زمینی ناهموار و پر از پستی و بلندی دارد.
- چشم بند را باز كن.
دست ِ سنگین و پشم آلود، بدون ِاینكە چهرە بنمایاند; از لای نردەهای دریچەی كوچك، چشم بند را پس می گیرد. صدای خشک و سنگین کشو آهنی، هر بار، بعد از چفت شدن درب کوچک و محو آهنگ سنگین قدمها، در گوش ِ فرد ولو شده در درون ِ حفره، جا خوش می کند. سقف ِ حفره بلند و در قسمت ورودی، بر بالای درب، درست جسپیده به سقف، نورگیر کوچکی، نور کم جان و پلاسیده را از دالان و محوطەی بیرون، با بی میلی به درون حفره هدایت می کند. میان نورگیر و درب فلزی، لامپ ِ محفظه دار درون ِ حفره، وقتی که نورگیر چسپیده به سقف کاملا بی جان می شود؛ روشن تر به نظر می رسد. روزنامەای که گوشەای از آن از زیر پتوهای تا شده در کف حفره، به جانب بیرون درز کرده است؛ مثل ِ چهرەهای محروم از تشعشع نور آفتاب، کم جان و رنگ پریده، مینمایاند. خطوط ِ حک شده در صفحات تا شدەی روزنامه، پیش از تاول زدن کف ِ پاها و بعد از عادت به درد ناشی از عفونت ِ تاول ها، یک بار، دوبار، .دە بار ... صد بار و حتی هزار بار، کلمه به کلمه و سطر به سطر آن، خوانده می شود.
- چشم بند را باز كن.
دست ِ سنگین و پشم آلود، بدون ِاینكە چهرە بنمایاند; از لای نردەهای دریچەی كوچك، چشم بند را پس می گیرد. صدای خشک و سنگین کشو آهنی، هر بار، بعد از چفت شدن درب کوچک و محو آهنگ سنگین قدمها، در گوش ِ فرد ولو شده در درون ِ حفره، جا خوش می کند. سقف ِ حفره بلند و در قسمت ورودی، بر بالای درب، درست جسپیده به سقف، نورگیر کوچکی، نور کم جان و پلاسیده را از دالان و محوطەی بیرون، با بی میلی به درون حفره هدایت می کند. میان نورگیر و درب فلزی، لامپ ِ محفظه دار درون ِ حفره، وقتی که نورگیر چسپیده به سقف کاملا بی جان می شود؛ روشن تر به نظر می رسد. روزنامەای که گوشەای از آن از زیر پتوهای تا شده در کف حفره، به جانب بیرون درز کرده است؛ مثل ِ چهرەهای محروم از تشعشع نور آفتاب، کم جان و رنگ پریده، مینمایاند. خطوط ِ حک شده در صفحات تا شدەی روزنامه، پیش از تاول زدن کف ِ پاها و بعد از عادت به درد ناشی از عفونت ِ تاول ها، یک بار، دوبار، .دە بار ... صد بار و حتی هزار بار، کلمه به کلمه و سطر به سطر آن، خوانده می شود.
شمارش ِ حروف الفبا، در ترافیک ِ گیج کنندەی زمان، بە سرعت شتاب می گیرد. عصبیت ِ ناشی از سطور محو شده در محل تاخوردگی، با درد ناشی از حرکت ِ هر باره به جانب اتاق ِ نسبتا بزرگ، با نیمکت فلزی قرار گرفته در وسط آن، صداهای خش دار ِ ناموزون، درهم طنیدە و فحشهای ركیك و لكەهای شتك بستەی خون بر دیوارهای بلند آن، در می آمیزد. یک اشتباه کوچک، فرد را به وسواس می اندازد. تا یک بار دیگر، حرف به حرف ِ روزنامه را از نو شمارش کند. در صفحه اول؛ هزار و سیصد و شصت و هفت حرف[ش]، هزار و سیصد وشصت وهفت حرف[ه] ، هزار و سیصد و شصت و هفت حرف [ر] ، هزار و سیصد و شصت و هفت حرف [ی]، هزار و سیصد و شصت و هفت حرف[و] و در نهایت، هزار و سیصد و شصت هفت حرف [ر] حک شده است.
شمارش واژەهای حک شده در ستون های افقی روزنامه؛ بار اول، بار دوم، بار سوم، ... باردهم، با بار هزارم متفاوت است. احساس می شود، حروف و کلمات حک شده در جملەها، کم، زیاد و دوباره کم می شوند.
آرام و با احتیاط، به طوری که فرسودگی ناشی از گذر زمان؛ باعث تلاشی آن نشود. دوباره در جای اول قرار می گیرد. پس از قرار گرفتن روزنامه، در لای پتوها، و پایان یک دورەی دیگر از شمارش حروف، و ثبت ِ آن در کنار اسامی نام ها و خطوط درهم ِحاشیه ی دیوار، فرد ِ درون حفره در می یابد، طنین ِ ممتد و گوشخراش ِ صدای آهنگران، که در ساعاتی از زمان، در کلیدور منتهی به حفرەها، عاشقان حرم را، از درون نیزارها و لجنزارهای مرگ، بە كربلا هدایت می كند; آمیخته به صدای خشن و پرزدار و نالەهای گنگ و پلاسیده می شود; كە در واقع ستونهایی از روزنامەی تا شده، در لای پتوها را در خود دارد. (پایان)
ارسلان عزیزی – تیرماه هشتاد و چهار
پی نوشت:
1- مختار نوری، از مبارزین شهر مریوان بود، که در سال 1374 دستگیر و تا کنون هیچ خبری از او در دست نیست.
2- آسیاب ِ قدیمی، در پشت اداره اطلاعات مریوان، خانەهای سازمانی سابق واقع بود.

