امین مُرد
- ارسلان عزیزی
در پایینِ شهر، رودخانهای جاری بود که چهرهای دوگانه داشت؛ در بهار، با جان گرفتن از بارانها، خروشان و مهارنشدنی به سوی دریاچهی پاییندست، دریاچەی زریبار میشتافت. اما تابستان که از راه میرسید، آب کم و کمتر میشد و در میان شن و ماسهها فرو میرفت؛ گویی رودخانه، در سکوت و گرمای تابستان، خاطرات بارانها و برفهای ذوبشده را در دل خود پنهان کرده بود.
روستاهای حاشیهی شهر، که زمینهایشان تا کنار رودخانه ادامه داشت، پیش از رسیدن آب به پل اصلی ـ نزدیک قصابخانهی قدیمی ـ سدّی خاکی میبستند تا پشت آن آب جمع شود و زمینهای تشنه را در فصل خشک سیراب کند. پشت سد، آب جمع میشد و مسیر رودخانه آرام میگرفت. نور خورشید روی سطحش میرقصید و باد، موجهای کوچک را نوازش میکرد.
گاریچیان، با اسبهایی که کنار رودخانه چرا میکردند، بالاتر از آببند و جایی که آب کم میشد و به زیر شن و ماسهها خزیده بود، گاریهای خود را پر از ماسهی نرم و شن میکردند. سپس با ضربهای بر پهلوی اسبها، بارهای سنگین را از کنار رودخانه بیرون میکشیدند؛ روزی سخت و پر از تلاش.
تابستانها، وقتی مدرسهها بسته میشد، رودخانه پاتوق بچههای قد و نیمقد میشد. بچەها اغلب در گروههای چند نفرە، با هم می آمدند، شنا می كردند و بە خانە بر می گشتند. گروە ما حیدر، باقر، انور و من، همیشە با هم بودیم. ما شیرجه میرفتیم، غوطهور میشدیم و گاهی زیر آب مسیر کوتاهی را شنا میکردیم، با لبخند و هیجان بیپایان روز را بە پایان می بردیم. رودخانه، دنیای ما بود؛ جایی برای آزادی، خنده و بیخیالی.
اما روزی فریادی هراسانگیز شادی ما را شکست:
«یکی اون زیر گیر کرده…! به دادش برسید!»
بزرگترها هراسان خود را به آب زدند و ما، وحشتزده، عقب کشیدیم. آفتاب داغ تابستان همهچیز را میسوزاند و آن سوی آببند، روستاییان مشغول کار بودند، بیخبر از حادثهای که در دل همان رودخانهی کوچک رخ داده بود.
سرانجام پسربچهای همسن و سال ما، حدود هشت ساله، که سرش در تایر ماشینی گیر کرده بود، از آب بیرون کشیده شد. بدنش لغزان و بیجان بود و جمعیت بهتزده. فریادها و تلاشها برای بیرون ریختن آب از دهان و شکم او بیاثر بودند و ناامیدی میان جمع موج زد:
«تمام شده است…»
بزرگترها جلو ایستاده بودند و ما کوچکترها، لرزان و هراسان، کمی دورتر مانده بودیم.
کسی پرسید: «کسی او را میشناسد؟»
از میان بزرگترها کسی او را نشناخت.
ما ـ من، حیدرباقر و انور ـ همزمان و بریدهبریده گفتیم:
«امین... امین…»
جنازه روی زمین گذاشته شد و بزرگترها از ما خواستند سریع به خانوادهاش خبر بدهیم.
ما هم، تقریباً برهنه و تنها با شورت شنا، در آن گرمای سوزان تابستان شروع به دویدن کردیم؛ رفتاری غیرمعمول و شکبرانگیز برای رهگذران. خانهی امین حدود دو کیلومتر با رودخانه فاصله داشت و پاهای برهنهی ما خاک و گرما را حس میکردند. مردم با تعجب ما را نگاه میکردند، اما ما چهار نفر، بیتوجه به اطراف، خستگیناپذیر میدویدیم. در دل احساس میکردیم رسالتی بزرگ بر دوش ماست که باید به پایان برسد.
وقتی به خانهی امین رسیدیم، نفسهایمان بند آمده بود و پاهایمان سنگین. خانهی پدری او نسبت به دیگر خانهها شیکتر و مدرنتر بود. جلوی سایهی دیوار، تعدادی زن و دختر نشسته بودند و مشغول گفتوگو، بیخبر از هرچه در جریان بود. دختران، مخصوصاً جوانها، وقتی ما را با آن وضع دیدند، شروع به خندیدن کردند.
ما مستقیم به سوی آنها رفتیم و بریدهبریده و لرزان گفتیم:
«امین… امین مُرده …»
در همان لحظه، مثل انفجار یا زلزله، همهچیز به هم ریخت. آرامش زنان و دختران بر هم خورد و سکوتشان با فریاد و گریه شکست. با صدایی بریده و پر از اضطراب تلاش میکردیم به آنها بفهمانیم چه اتفاقی افتاده است.
ما جلوتر میدویدیم، بیآنکه خسته شویم، و پشت سر ما زنان و دختران با گریه و زاری ما را دنبال میکردند. در مسیر، افراد دیگری نیز به جمع ما پیوستند و وقتی به رودخانه رسیدیم، جمعیتی بزرگ گرد آمده بود.
ما در میان جمعیت گم شدیم. صدای گریه و زاری مادر و خواهران امین تا آسمان بلند میشد. با زحمت لباسهایمان را از میان شلوغی پیدا کردیم. شورتهای شنایمان، در آن آفتاب سوزان، کاملاً خشک شده بود. ترسیدە و هراسناک از جمعیت کندە شدیم. آفتاب بە نزدیکی کمە میراجی رسیدە بود. سایەهای ما بلند و بلندتر در کنارمان حرکت می کرد. بیآنکه با هم کلمهای حرف بزنیم، خسته و مبهوت، مستقیم راهی خانه شدیم.
تمام
