(زیر درخت بید)
- ارسلان عزیزی
از کنار جاده تا رسیدن به لب دریاچهٔ، باید از میان نیزارها و بالای «سسَنو»ها (١) می گذشتی. همین که پا به داخل نیزار میگذاشتی، دیگر کسی از بیرون نمیتوانست تو را ببیند. حتی از بالای برج دیدبانی، همان جایی که سپاه از آغاز جنگ ـ و حتی پیش از آن ـ پایگاه ساخته بود. نیروهای سپاە، با شروع جنگ و غرش توپها، استحکامات تازهای بنا کردند و عملاً ورود افراد عادی به دریاچه ممنوع شد. تنها راه رسیدن به آب، گذشتن از روی سسَنوهای جزیرە مانندِ لابهلای نیزارها بود.
پریدن از روی سسَنوهای اسفنجی حاشیهٔ دریاچه، که کنار هم یا با فاصله، در میان نیزارها، نوار سبز رنگ ساحلی را پوشانده بودند؛ کار آسانی نبود. عبدل، که از آب میترسید و شنا هم بلد نبود، با وسواس و ترس از بقیه عقب میماند و ما با صدای بلند به حرکات او میخندیدیم. « ادامە مطلب»
گاهی هم یکی از ما با کفش و لباس، سُر می خورد و سر از آب درمیآورد. با این حال، شوق رسیدن به ساحل آرام دریاچه، که آبش زیر آفتابِ خردادماە، چون زمرد میدرخشید؛ چنان در ما قوی بود که تن سپردن به هر خطری آسان مینمود.
این، کار هر روزِ ما شده بود. یک گروهِ پنجششنفره. کسانِ دیگری هم میآمدند. کارِ ما از نظر حکومت غیرقانونی بود و بعضیوقتها یگانهای سپاه دنبالمان میکردند. آنوقت مجبور میشدیم لای نیزارها و حتی گاهی داخلِ آب، زیرِ سَنوها قایم شویم و مدتی بیرون نیاییم. از کنارِ جاده تا رسیدن به حاشیهٔ دریاچه راه زیادی نبود؛ اما بعضیجاها فاصلهٔ سَنوها آنقدر زیاد بود که میبایست به کورهراه میزدیم. داخلِ نیزارها هوا نمدار و شرجی بود.
آفتابِ وسطِ آسمان از لای نیزارها سرک میکشید و هر جنبندهای را که مییافت گرم میکرد. با پریدن ما از روی یکی از سَنوها، چند قورباغه به داخلِ آب شیرجه رفتند و زیرِ سَنوها پنهان شدند. آنطرفتر، یک مرغابی با دیدنِ ما با شتاب از میان نیزارها جَست و خود را از دید پنهان کرد. مثلِ همیشه لباسهایمان را درآوردیم و کنارِ درختِ بیدی که ریشههایش را در سَنو محکم کرده بود جا دادیم. یکی پس از دیگری به درونِ آب شیرجه رفتیم و پس از مدتی ماندن در زیرِ آب، سرهایمان را بیرون آوردیم. سطحِ آب در زیرِ تابشِ آفتاب اندکی گرم شده بود؛ اما اندام و پاهایمان در میان آبِ خنک و فرحبخش آرام میگرفت. گاهی هم برای فرار از تابشِ مستقیمِ خورشید، مثلِ مرغابی، سرهایمان را در آب فرو میبردیم.
عثمان از آب بیرون رفت. با تکان دادنِ سر، قطرههای زلالِ آب از لای موهای طلاییاش مثل یاقوت در اطرافش پاشید. دستانش را حلقهوار دورِ کمرش کرد، سپس رها نمود و ایستاده، قوسی در کمر انداخت، جهشی زد و دوباره در آب فرو رفت. آب حلقههای دایرهمانند بزرگی پدید آورد که اندکی بعد در هم شکستند. زمانی گذشت و عثمان بیرون نیامد. دلمان شور افتاد. با احمد، که کنارِ من شنا میکرد، نگاهی رد و بدل کردیم؛ مانده بودیم چه کنیم. عثمان شناگر ماهری بود و نمیبایست دچار حادثه شده باشد.
در همین فکر بودیم که نوکِ چوبی و تیزِی، سینهٔ آب را شکافت و بالا آمد. بالا و بالاتر رفت. جهشی کرد و در کنارِ ما بر سطح آب آرام گرفت. در یک چشم بە هم زدن، قایق چوبی نسبتا بزرگ، بر پهنە دریاچە آرام گرفت. دستهای عثمان به گوشهای از آن گره خورده بود و تند تند نفس میکشید. حامد که کمی از ما فاصله داشت، سراسیمه خود را به قایق رساند. ما خندان و ناباورانه، هر کدام گوشهای از قایقِ را گرفتیم.
عثمان هنهنکنان گفت: «خیلی تلاش کردم تا طنابش را از لنگرِ زیرِ آب باز کنم.»
احمد گفت: «ما ترسیدیم!»
عثمان لبخند زد و گفت:"من قبلا دیدە بودم کە ماهیگیران قایق هایشان را کف دریاچە قایم می کنند."
حامد که ندیده بود، عثمان چگونه جهیده و ناپدید شده بود؛ از لبهٔ قایق بالا رفت و سوار شد. ما هم سوار شدیم. اما بدون پارو، قایق قادر به حرکت نبود.
فکر کردیم شاید پاروها هم همان کفِ دریاچه افتاده باشند، اما تلاش بیفایده بود. نه پارویی پیدا شد و نه چوبی دم دست بود. سرانجام دو تکه از شاخهٔ همان بید کندیم و با آن پارویی موقت ساختیم. قایق اگرچه کند، اما به حرکت درآمد.
پاییندست، دهلیزی نسبتاً بزرگ بود که به آن «زریبار کوچک» میگفتند. نوک قایق را برگرداندیم و به سمت پایین راندیم. آبِ صافِ زریبارِ کوچک زیر تابشِ خورشید، چون نگینی یکدست در میانِ نیزارهای بلند، گرم و بیحرکت آرمیده بود. ماهیهای ریز و درشت، آبِ کنارمان را میشکافتند و میگریختند. کرانهها پر بود از مرغابیهای رنگارنگ؛ با دیدنِ ما که قهقهزنان پیش میرفتیم، ناگهان جستند، بال گشودند و دورتر در میان نیزارها پنهان شدند.
شاد و فارغ از هراس، سینهٔ آب را میشکافتیم. خیالِ لباسهایمان هم راحت بود: «عبدل»، دوست مذهبیمان که شنا بلد نبود، همانجا مانده و مراقب آن بود. هرچند دلمان نمیخواست برگردیم، اما بیم داشتیم عبدل خسته شود و برود. وقتی رسیدیم، عبدل همانجا بود. جوانِ دیگری هم به نام «محمد» که او را میشناختیم، همان نزدیکی شنا میکرد. قایق را به درخت بید بستیم و روی سَنوها، در حالی که پاهایمان در آب بود، نشستیم.
هنوز اندکی نگذشته بود که از لای نیزارها صداهایی به گوش رسید. یکی بە زبان فارسی گفت:" اینجا دنج است، کسی ما را نمی بیند."
تکانی خوردیم؛ گمان کردیم پاسدارها محل ما را یافتهاند. خواستیم فرار کنیم، اما بیفایده بود. دو پاسدارِ جوان با اسلحه و لباس نظامی از میان نیزارها بیرون آمدند. سکوت کردیم. تصور کردیم نیروهای دیگری هم پشت سرشان میآیند. خاموشی همهجا را گرفته بود.
یکی اسلحهاش را به دیگری داد و شروع به درآوردن لباس کرد. مات و مبهوت مانده بودیم. وقتی پیراهن و شلوارش را کند، نفس راحتی کشیدیم: خطر نبود؛ عجلهٔ شنا بود. جوان بیدرنگ خود را در آب انداخت و ناپدید شد.
همگی خیره به سطح آب ماندیم. لحظهای گذشت و خبری نشد. محمد که شناگر ماهری بود، گفت: «عادی نیست؛ باید بلایی سرش آمده باشد.»
آن یکی پاسدار ـ بیخیال و بیتفاوت ـ گفت: «چیزیش نمیشه.» و با انگشت نقطهای دور را نشان داد: «الان از اونور میاد بیرون.»
محمد بیتوجه به این طفرهرفتن، بیدرنگ به آب زد، زیر رفت و دوباره بیرون آمد و نفسزنان گفت: «سرش لای چوبِ بزرگی گیر کرده!»
پس از چند بار پایینرفتن و نفسگرفتن، سرانجام او را بیرون کشیدیم؛ اما دیر شده بود.
پاسدارِ همراهش، درمانده و ناباور، فقط گفت: «من چکار کنم؟»
ما هم دستپاچه و هراسیده بودیم. شادیِ آن روزِ تابستانی در دم به کابوس و دلهره بدل شد. پاسدار مردەای روی دست ما ماندە بود و آنها بهراحتی میتوانستند ما را مقصر جلوه دهند. با اشاره و به کردی به هم فهماندیم که باید زودتر آنجا را ترک کنیم. به پاسدار گفتیم که ما همینجا کنار جنازە میمانیم و راه پایگاه را نشانش دادیم. او، پریشان و سردرگم، با اسلحهٔ دوستش بر گردن، در نیزار ناپدید شد. چند بار صدای «شلپ شلپ» فرو رفتن و بالا آمدنش روی سَنوها شنیده شد و بعد همهجا خاموش گشت.
وقتی صداها کاملاً خوابید، از مسیر پایینتر پا به فرار گذاشتیم. از لای نیزارها برای آخرین بار بە پشت سر نگاهی انداختیم. پاسدار غرق شدەِ کنار دریاچهٔ زریبار، زیر درخت بید، تک و تنها جا ماندە بود. آخرین تشعشع خورشید، در حالی کە شانه کج کرده بود و رو به غرب زرێبار در حرکت بود؛ در میان نیزارها محو شد. پس از چند بار لغزیدن و برخاستن، خود را با زحمت به جاده رساندیم و بهتزده راهی خانههایمان شدیم.
پیوست:
١. تودههای شناور گیاهی
پایان 19.10.2025
