آبنباتهای زیر درخت توت
نویسندە: ارسلان عزیزی
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. چشمانم از اشک پر شد. آدمها وقتی پیر میشوند، دلشان هم نازک میشود. در برابر هیجانهای ناگهانی یا خاطرات تلخ گذشته، زودتر میشکنند و میگریند.
یک گفتوگوی ساده با دوست و همکار سالمندم، چشمانش را خیس کرد و برای لحظهای از بازگویی ماجرا بازماند. من نیز در سکوت، در کنارش سوختم.
سوال سادهای پرسیدم:
«راستی، شما بزرگ خانوادهاید؟ برادر یا خواهر بزرگتری ندارید؟»
گفت: «چرا، داشتم... اما...»
پرسیدم: «اما چه؟»
سکوتی کرد و گفت:
«یک خواهر بزرگتر از خودم داشتم که...»
گفتم: «فوت کرده؟»
گفت: «نه.»
پرسیدم: «پس چه؟»
آهی کشید و ادامه داد:
«وقتی من دهساله بودم، مریم ــ دخترِ نامادریام ــ چهارده، پانزده سالش بود. من و بقیهی خواهر و برادرها، همه او را "آبجی" صدا میزدیم.»
مریم برایمان مادری میکرد. مادر خودش چند سال پیش از پدرم جدا شده و جای دیگری ازدواج کرده بود. پدرم با او سرِ سازگاری نداشت، نه در کار، نه در خانه.
در همان روزها زنعمویم بیمار شد و مُرد. عمویم با چند بچهی کوچک، بیپناه ماند و ناچار شد با ما زندگی کند. پدرم تصمیم گرفت برایش زنی بگیرد، اما کسی به مردی که چند بچه روی دستش مانده بود، دختر نمیداد. به هر دری زد، نتیجهای نگرفت.
تا اینکه روزی، آخوندی از بوکان به خانهمان آمد. در اتاقی که ما بچهها اجازهی ورود نداشتیم، با پدرم نشستند و آرام صحبت کردند. مادرم چای میبرد و برمیگشت؛ او میدانست، اما ما نه جرئت پرسیدن داشتیم و نه اجازهی چنین فضولیهایی.
مرد آخوند که حدوداً شصتساله بود، پس از گفتگو با پدرم از اتاق بیرون آمد. دست یکدیگر را بوسیدند. عمویم پشت سرشان ایستاده بود، خجالتی اما خوشحال.
پدرم با نگاه به او اشاره کرد: «بیا جلو.»
عمو پیش آمد و دست ملا را بوسید.
ملا پرسید: «دختر کجاست؟»
پدرم مریم را صدا زد. ما هم کنجکاوانه دنبالش رفتیم.
مریم که آمد، ملا نگاهی طولانی و سنگین به او انداخت و لبخندی زد. سپس با پدرم خداحافظی کرد و از پلهها پایین رفت. حیاط با برگهای خشک درخت توت پوشیده شده بود و زیر پایش، صدای قِرچقُروچ برگها میپیچید.
در خانه، حرفهایی گنگ در جریان بود. صحبت از ازدواج بود، اما معلوم نبود چه کسی قرار است عروسی کند. عمو دیگر وقتی از مغازه برمیگشت، خسته و خمیده نبود؛ لباس نو میپوشید، برایمان نقل و شیرینی میآورد و جوانتر به نظر میرسید.
اما مریم گریه میکرد. مادرم دلداریاش میداد، ولی او دیگر با ما بازی نمیکرد و روزبهروز نحیفتر میشد.
پاییز، همهی برگهای درخت توت را چیده بود و سنگفرش حیاط را با فرشی از برگهای حنایی پوشانده بود. روزی که حیاط را جارو کرده و خانه تمیز شده بود، چند مرد و یک زن میانسال با وسایلی وارد شدند. زنهای محله و فامیل برای کمک به مادرم آمده بودند. پشت درخت توت، اجاقی روشن کردند و گوسفندی را که پیشتر سر بریده بودند، پوست کندند و به سیخ کشیدند. کمکم مهمانها آمدند و دور سفره نشستند.
مادرم به کمک زنهای دیگر، مریم را به اتاقی بردند که ما حق ورود به آن را نداشتیم. صدای گریههایش اما تا پشت در حیاط میرسید.
پدرم عصبی و پریشان، مدام بیرون میآمد و غُر میزد: «صدای نحسش را خفه کنید!»
حال و هوای خانه چیزی میان عزا و عروسی بود. مردها و آن زن غریبه شاد بودند، مادرم بیتفاوت، و عمویم خوشحال. زنهای دیگر در چهرهشان حالتی میان شادی و اندوه داشتند.
اما مریم... فقط گریه میکرد.
میخواستم کاری برایش بکنم، اما نمیشد. همه مراقب بودند. اعصابم خرد بود. دلم میخواست جایی تنها باشم و گریه کنم. وقتی از زیر درخت توت گذشتم، کفشهایم روی خونِ دلمهبستهی گوسفندی که تکهای از تنش هنوز به شاخه آویزان بود، لیز خورد. زنبورها دور لاشه وزوز میکردند. نزدیک بود با سر زمین بخورم، اما خودم را جمع کردم؛ عصبی و خشمگین.
نمیدانستم چرا مریم گریه میکند. با او چه میخواهند بکنند؟ چرا همه شادند و فقط او غمگین است؟
سؤالهای بیجواب در ذهنم میچرخید و حس میکردم مغزم دارد منفجر میشود. به پشت انباری رفتم و زدم زیر گریه. گریهی من، پژواک گریهی مریم بود.
طاقت نیاوردم. از خانه بیرون زدم. کوچه خلوت بود. از باریکهراهی گذشتم. هنوز صدای گریهی مریم را میشنیدم، اما هرچه دورتر میشدم، صدایش بمتر و خفهتر میشد. خانهی ما تا جادهی بوکان فاصلهی زیادی نداشت.
به مسجد سرخ رسیدم و دست و صورتم را شستم. وقتی بیرون آمدم و به بالای تپهای نزدیک جاده رسیدم، از دور کاروانی را دیدم که از شهر بیرون میآمد؛ کاروانی که صدای گریههای مریم را با خود میبرد...
از دامنهی تپه پایین دویدم و به سوی دشت رفتم. از صدای گریهی خواهرم هراسان بودم.
به رودخانه رسیدم. آب صاف و زلال بود. ماهی کوچکی از سطح آب بیرون جهید و دوباره در ژرفا ناپدید شد. باد از میان نیزارها میگذشت و آهنگی غمگین مینواخت. ترسیدم و دویدم. چمنهای کنار رودخانه خیس بود. چند بار زمین خوردم و بلند شدم.
وقتی به خانه رسیدم، شب شده بود. همه نشسته بودند و شام میخوردند. کسی متوجه غیبت من نشده بود.
همه بودند... جز خواهرم، مریم.
چند روزی گذشت. یک روز صبح، پدرم سر کار رفت و کمی بعد، عمویم از اتاقش بیرون آمد. در ایوان خانه با مادرم صحبت میکرد. خودم را آرام به یکی از ستونهای چوبی چسباندم تا حرفهایشان را بشنوم. آنها مرا ندیدند.
عمو گفت: «تمامِ شب را در گوشهی اتاق کز کرده و گریه میکند...»
مادرم آهی کشید: «نگران نباش، عادت میکنه. مریم هم تا وقتی رفت، گریه میکرد.»
وقتی مادرم نام مریم را آورد، دلم لرزید. عمو چیزی نگفت، سرش را پایین انداخت و از خانه بیرون رفت.
آن روزها پاییز خودش را تمامقد روی شهر پهن کرده بود. هوا سرد و گاهی برفی میشد. هنوز آنچه را اتفاق افتاده بود، نمیفهمیدم. دختری شبیه مریم که حالا زنعمویم شده بود و زیر درخت توت بیصدا اشک میریخت و مریمی که از خانه کَنده شده و ناپدید شده بود.
یک روز از مدرسه برگشتم. وقتی وارد حیاط شدم، دیدم پدرم در ایوان فریاد میکشد. مریم آنجا بود. همان لباسهای دخترانهی خودش تنش بود و گریه میکرد.
خواستم بدوم و بغلش کنم، اما پدرم با چوبدستی بزرگی به سمتش رفت و فریاد زد: «یا برمیگردی، یا با همین چوب لِهت میکنم! دخترهی هرجایی! آبروی منو بردی؟!»
مریم فقط گریه میکرد.
پدر دوباره داد زد: «از ملا بهتر کی رو پیدا کردی؟ حتماً یکی رو زیر سر داری، نه؟»
مادرم با ترس جلو دوید و میانشان ایستاد. دستهایش را به سوی پدرم گرفت و گفت: «مرد! ولش کن... خودم برِش میگردونم!»
ترس، تمام وجود مریم را گرفته بود. برای لحظهای، چشم در چشمش شدم. در نگاهش ترسی عمیق و عجزی بیانتها موج میزد؛ چشمانش شبیه چشمهای گوسفندی بود که ناگهان در برابر گرگ گرفتار شده. ترسیدم... نگاهم را دزدیدم.
در همین هنگام، عمو از مغازه برگشت. مریم را با زور سوار ماشین کردند. با صدایی بریده و پر از وحشت التماس میکرد: «توروخدا، نه...!»
ماشین حرکت کرد و در تاریکی کوچه گم شد. هوا کاملاً تاریک بود که عمو از بوکان برگشت...
یک هفته گذشت و از مریم خبری نشد. زنعمویم هم دیگر کمتر زیر درخت توت گریه میکرد.
روز هفتم، از جلوی بقالی محل میگذشتم. با دیدن آبنباتهای رنگی پشت شیشه، دوباره یاد مریم افتادم. قلبم فشرده شد و تند از آنجا رد شدم.
هنوز به خانه نرسیده بودم که از دور، از سمتی که به رودخانه میرفت، کسی صدایم کرد. ایستادم. صدا آشنا بود... مریم.
ترسیدم؛ ترسیدم که پدر دوباره پیدایش کند.
اما او آرام گفت: «بیا... نترس. برات آبنبات خریدم.»
با تردید جلو رفتم. مریم لاغر و رنگپریده شده بود. گونههایش فرورفته، چشمهایش گود افتاده و لبخندش بیجان بود.
مرا در آغوش گرفت و بوسید. ترسیده بودم. خواستم فرار کنم، که گفت: «نترس.»
دستش را باز کرد. چند آبنبات رنگی کف دستش بود. آنها را به من داد، یک بار دیگر مرا بوسید و آهسته گفت: «به هیچکس نگو منو دیدی...»
و پیش از آنکه چیزی بگویم، به سمت درختان کنار رودخانه دوید؛ سمت همانجایی که نیزارها با وزش باد، نغمهای غمگین میخواندند.
از آن روز، دیگر هرگز مریم را ندیدم.
گاهی در خواب، صدایش را از میان زوزهی باد در نیزارها میشنوم. هر وقت از کنار رودخانه میگذرم، جایی همانجا که آب نرم و آرام از میان سنگها میلغزد، صدای خندهای گنگ و گریهای خفه در گوشم میپیچد.
نمیدانم مریم کجاست، زنده است یا نه، اما هنوز هر پاییز که برگهای درخت توت میریزند، یاد مریم با بوی آبنبات و صدای گنگی از گریه در حیاط خانه زنده میشود...

